واگویههای یک دیوانه ۱
بگذار روحت رساتر آواز سر دهد. نگذار در قفس تن مویه کند. رهایش کن تا آسوده صحن چشمانت را به آسمان معرفی کند.
روحت را به دریا بفرست و بگذار آبی دریا از آن آرام بگیرد. تا کویر ببر و ستارهها را به تماشایش دعوت کن. روحت را به پذیرۀ آفتاب ببر. لیاقت چشمهای تو حجم میلهای قفس نیست. از لیلاهای کوچه و خیابان بگذر. لیلایی مجنونتر از هزار فرهاد در درون توس...
سیاهمشق ۱۷
در من شاعریست که گاهی
بهشت را با سرنوشت
و انسان را با نسیان
همقافیه میکند
در من شاعری تنهاست که گاهی
-بی که از من اجازهای بگیرد-
عاشق میشود
اشکهای مرا وام میگیرد
و در چشمهای من میگرید
در من شاعریست که حتی
لبخند سادهای را
با شعر اشتباهی میگیرد
و در شعرهایش
تمام کودکیاش را آه میکشد
ولی من سالهاست خودم را گم کردهام
و مجبورم
به ...
....
راستی زندهام برای چه؟
وَز برای که
میتَپَد دلم به ناگزیر؟
این سؤال ساده سالهاست
بختک شبانههای شعرهای من شده
شعرهای شاعری که خویش را
سهم بادهای رو به ناکجا نکرده است.
اردیبهشت 1388
پینوشت: ....
ادامه مطلب
سیاهمشق ۱۵
نگاه عاشقانه را دوباره میشود شنید
دوباره میشود به تو، به فرصت غزل رسید
به لحظۀ سرودن نگاه بیکران تو
کبوترانه تا سرود چشمهای تو پرید
نگو که اشتباه کرده قلب بیگناه من
که روز و شب به یاد تو تمام خویش را تپید
نگو که عشق ناب ما زمینی است و بیهدف
مگر نمیشود ز خاک تا به آسمان رسید؟!
خدا خلاصه میشود درون آههای ما
و میشود در آینه، خدایْ را همیشه د...
سیاهمشق ۱۴
ای لشکر آبها به دریا بروید
با جوش و خروش رود از اینجا بروید
اوضاع زمان قمر در عقرب شده است
ای عقربهها زود به فردا بروید
از خشت کج نخست معماری درد
سر راست کنید و تا ثریا بروید
این قلب شکستۀ مرا بردارید
در اوج جنون به نزد لیلا بروید
ما منتظران واژۀ موعودیم
تا لحظۀ زیبای تماشا بروید
با ما به مسیر جادهها برگردید
تا مقصد آخرینِ دنیا بروید
پایان زمان...
خاطرات یک دیوانه ۶
دریا حرفهای باد را تاب نیاورد. نیمنگاهی به ماه انداخت. ناگاه خروشید. هر چه در دل داشت بر لب آورد. لبش کف کرده بود. بر سنگها میکوبید.
□□□
آی دریا! از چه میشوری که اینچنین ساحل، سنگ صبور دردهایت شده؟ بگو که باد چه پیغامی برایت آورده که این سان آرامشت را از یاد بردهای؟
□□□
دریا دیگر تاب سکوت نداشت. قربانی میخواست. میخواست تمام آدمیان شاد و خن...